پارت شصت و سوم :

دوری توی خانه زد و افکار سمی توی سرش. همه چیز مثل دارکوب نوک می‌زد به گوشه‌گوشه‌هایش مغزش. صداهای مختلف هجم گرفت توی سرش. احساس کرد سردرد شده است. برای رهایی از آن مخمصه باید خودش دست به کار می‌شد. حق با آذر بود. هیچ‌کس جواب درست و قطعی به او نمی‌داد. باید ابتدا خانه را بررسی می‌کرد. اگر به جایی نمی‌رسید، سراغ پدرش می‌رفت. پدر منصف‌تر از بقیه بود. بایدها و شنیده‌ها را کنار هم چید و شرو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!