پارت شصت و یک :

نمی‌توانست هضم کند چه شنیده است. آنها گمان می‌کردند پردیس برای همیشه رفته است. پیش از آنکه به خودش بیاید، آذر کنار مبل نفس روی زانو نشست:
-کجا؟ کی؟ توام بودی؟ دیدیش؟
نگاهش سمت آذر چرخید و سر تکان داد:
-نه.
-چی بهم گفتن؟
سوال مادربزرگ باعث شد سمت زن برگردد:
-نمی‌دونم. فقط بابام گفت دیدتش. گفت اگر اومد دیدن من و دلم خواست، ببینمش. گفت من حق دارم مامانمو داشته باشم.
زن بØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️