تراشه مرگ به قلم نیلوفر سامانی
پارت هشتاد و هشتم :
یاسمین آستین لباسش را میان انگشتانش گرفت و روی چشمان خیسش کشید.
با یک دم عمیق، ریههایش را از هوا پر کرد.
دستش را سوی دستگیره دراز کرد و به دنبال شاهین از خودرو پیاده شد.
پشتِ سر او به راه افتاد و سوی خانه پدربزرگش قدم برداشت.
با هر قدمی که روی برگهای زرد پاییزی میگذاشت، با هر خشخشی که در گوشهایش میپیچید، خاطراتش در آن محله قدیمی را به خاطر میآورد.
و چهقدر دلتÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
Asal
0انگار در نبود یاسمین خونه مرده دیگه طراوت، تازگی سابق شو نداره با رفتن یاسمین همه چی رفته
۲ هفته پیشلاله
0بی چاره پدربزرگه.روحش مرده فقط داره نفس میکشه
۱ ماه پیشmoon
0خسته نباشید
۲ ماه پیشتارا آرام
0خونه مرده در واقع ولی صاحبش زندست،مث اینکه حیات فقط توی یک اتاق خونه جریان داره بقیه جا فقط ردی از زندگی هست،چقدر سخت بود موقعیت یاسمین،مرور خاطره ها و گذر از اونها به سرعت،وقتی هر خاطره یه بغض میشه و مثل تیغ توی گلوی آدم گیر می کنه و در آخر جورش رو چشما میدن. چقدر خوب یاسمین عبور کرد و گذروندش
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خوووش برگشتی عزیزممم..تو این مدت کلی نگرانت شده بودم❤️❤️💋💋
۸ ماه پیشتارا آرام
0عشقمی تووو😘🥰 ببخش نگران شدی، والا من فک میکردم اینجا هم قطعه🥲، و اِلّا درس ک نخوندم😭، حداقل رمان تو رو میخوندم که حسابی دلتنگش بودم🥹🫠، اصن اون شبم با نومیدی اومدم سراغ اینجا، که خدا رو شکر به امید تبدیل شد🔥🤗
۸ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزدلمی❤️❤️
۸ ماه پیشتارا آرام
0انقدر تحت تاثیر جو خونه ی محمد بودم اصلا ماجراهای قبلش یادم رفته بود، فقط چشمای خیس یاسمین یادم بود. مثلا شاهین میخواست لج یاسمینو دربیاره با لفظ بیمار شماره چهار که خب رکب خورد و بد ضایع شد😅😂چ جمله ی قصاری گفت ولی یاسمین،کسی که برای شاهین کار کنه...😉😁ولی رضا انقدرم بد نبودا
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
یاسمین شمشیر رو از رو بسته بود😂😂😂
۸ ماه پیشتارا آرام
0فقط منم که احساس کردم صدای ناله ی در، صدای روح و وجود محمد بود ( چه ارتباط و تشبیهی واقعا 🙃😅) هر چقدر توصیف میکرد واقعا مطمئن میشدم که محمد فقط به امید زنده بودن یاسمین نفس میکشه وگرنه با مرده فرقی نداره، هیچی دیگه براش مهم نیست جز یاسمین، قلب تپندش فعلا یاسمینه
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزدلم🥺🥺❤️❤️
۸ ماه پیشثریا
1پارت غمگینی بود 🥲
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥲❤️
۹ ماه پیششیرین
1خوشم اومد با یه تیر دو نشون زد یدونه حرف گفت هم به شاهین زد هم به رضا
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😁❤️
۹ ماه پیششیرین
1اول های پارت شاد بود ولی آخراش غمگین شد🥺🥺
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥲❤️
۹ ماه پیشآوا
1وای با هر خطی که می خوندم قلبم تو دهنم میزد ، نیلوفر جونم عالیییییییییییی بود
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بوس بهت💋❤️💋
۹ ماه پیشRoghayyeh
1یاسمین؟؟؟؟ حتما میخواستن اسم واکسنشونو یاسمین بزارن
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
وای😂😂😂😂 فک نکنممم ولی😁
۹ ماه پیشاسرا
2خوب شاهین حرف گوش کن میکنه احترام میزاره🙏
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا👌🏻
۹ ماه پیشمهلا
2عالی بود 💜💜💜💜💜💜💜
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خداروشکر😍
۹ ماه پیشViana
2چه به شاهین برخورد که یاسی بهش گفت ***
۹ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خیییلی😂
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Asal
0نیلوفر عزیزم مرسی بابت این پارت آدم انگار خودش اونجاست همه چیز رو حس میکنه