پارت صد و نهم :

مادرجون دستش رو روی شونۀ بی‌بی گذاشت و گفت:
-تنها چیزی که من ازش می‌ترسم حسرته تاجی، اگه الآن بهش بگیم نه و فردا یه مشکلی پیش بیاد یک عمر خودمون رو سرزنش می‌کنیم که چرا یه فرصت دوباره ندادیم!
بی‌بی بافتنیش رو از کنار برداشت و گفت:
-من نظر خودم‌و گفتم. حالا هرجور که خودتون صلاح می‌دونید.
مادرجون نگاهی به من کرد و لبخند مهربونی زد. با لحن مطمئنی گفت:
-برو مادر. برو بهش زنگ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!