مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و نهم :
مادرجون دستش رو روی شونۀ بیبی گذاشت و گفت:
-تنها چیزی که من ازش میترسم حسرته تاجی، اگه الآن بهش بگیم نه و فردا یه مشکلی پیش بیاد یک عمر خودمون رو سرزنش میکنیم که چرا یه فرصت دوباره ندادیم!
بیبی بافتنیش رو از کنار برداشت و گفت:
-من نظر خودمو گفتم. حالا هرجور که خودتون صلاح میدونید.
مادرجون نگاهی به من کرد و لبخند مهربونی زد. با لحن مطمئنی گفت:
-برو مادر. برو بهش زنگ
لطفا صبر کنید...
