پارت پانزده :

دستم را سریع پس کشیدم. ابروانش را گره کور زده و آن سمت بالکنش رفت:
- دردت از دست نیس… از لجّه‌ست.
اصلاً نمی‌فهمیدم چه می‌گوید و کلافه شده بودم. تقصیر خود احمقم بود. رو به لالین کردم:
- اینجا دیگه کدوم جهنمیه منو آوردی لالین.
مچ دستش را محکم گرفتم و سمت در کشیدم:
- معلوم نیست منو برداشته کجا آورده...
همان‌طور داشتم غر می‌زدم که دوباره صدای زن را شنیدم:
- هر کی دلش تنگه،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ن س

    0

    عشقی به نام فاطمه که مرده

    ۳ ماه پیش
  • ن س

    0

    عشقی به نام فاطمه که مرده

    ۳ ماه پیش
  • دلارام

    0

    صددرصد یه شکست عشقی خورده و عشقشو از دست داده فک میکنم در اینده عشقی بین معلم و دکتر بوجود میاد

    ۴ ماه پیش
  • پناه جان

    0

    اگه رمان زمزمه اسمان رو بخونید کامل متوجه میشید اراز عزادار عشقش تیناست که توی پرواز اوکراین۷۵۲ از دستش داده امیدوارم پایان این داستان مثل زمزمه اسمان غمگین نباشه🥲🥲

    ۴ ماه پیش
  • پناه جان

    0

    قلمتون واقعا خییییلی زیباست خیلی ممنون از اینکه انقد راجب لباس های محلی و حتی اصطلاح های پزشکی خوب توضیح دادید مثل همیشه عالیه این رمانتون

    ۴ ماه پیش
  • مادر

    0

    دردش حتما درد عشقه ..چی میتونه باشه جز جدایی ..

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    جدایی درد بدیه. مرسی که کنارمی عزیزم. به رمان‌مون خوش اومدی😘😘

    ۴ ماه پیش
  • الهه

    0

    زمزمه رو نخوندم ولی نمیدونم چرا احساس میکنم این آقا معلم ما عشقش رو توی جنگ دوازده روزه از دست داده

    ۴ ماه پیش
  • افسون

    0

    راستش نمیدونم خوش بین بودن کار من و این دنیای خیالاتی نیست همیشه دور از باور روزهای خوبی دم پس حس خوبی به حرفهای پارسا ندارم

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    متاسفانه دقیقاً همینه. امیدوارم همه درست فکر کنن و همیشه بهترین تصمیم رو تو اون لحظه بگیرن🙂

    ۴ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی

    0

    شناخت خاصی روی پارسا ندارم ولی یه نکته اینکه همه ی ما همینطور مثل نفس به طرف مقابل فرصت دادیم! بعضیا کمتر بعضیا بیشتر...

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    فک کنم پارسا همون مار خوش خط خالیه که فالگیر گفت 😁💜💜

    ۶ ماه پیش
  • هستی

    0

    بازم میگم من جای نفس بودم قطعا به پارسا بر نمی گشتم و همینطور اصلا حس خوبی نسبت به پارسا ندارم و فک می کنم آراز بیشتر می تونه به نفس کمک کنه

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    0

    دوس ندارم نفس درگیر پارسا بشه ، حس ششم میگه پارسا واسه منفعتش دور نفس میپلکه ،، دوست دارم اقا معلم با نفس اشنا بشه و .....

    ۷ ماه پیش
  • Elina

    0

    نفس خیلی ساده هست و عاشق زود گولش خورد

    ۸ ماه پیش
  • محثه

    1

    میدونم دردش چیه ولی فکر میکنم که کم کم با نفس اشنا میشن و با هم ازدواج میکنن

    ۸ ماه پیش
  • جانان

    0

    دبه ها بنزینه؟ البته بنزین مثل آب نیست و صورتی رنگ میشه تو دبه...پس بگم گازوئیل؟ یا کلا قاچاق سوخت؟ واقعا واقعا افتخار میکنم بهت. علی آبادی اولین رمانش کجا و این علی آبادی کجا؟ :)-

    ۸ ماه پیش
  • کاژین

    0

    اقا معلم عشقش ت دریا غرق شده یا خودکشی کرده یا مرده

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️