مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و هفتم :
درست توی آخرین برداشت از آخرین پلانِ آخرین سکانس بودیم که سر و کلۀ تاجیک پیدا شد، ولی نه مثل همیشه. این بار یه دستهگل توی دستش بود. کار که تموم شد جلو اومد. سلام کرد و جلوم زانو زد. یه حلقه از جیبش بیرون کشید و گفت:
-میشه دوباره با من ازدواج کنی؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و درحالیکه به سختی نفس میکشیدم به سختی گفتم:
-نه! هیچ وقت.
و از اونجا دور شدم. از یه جایی به بعد شروع
لطفا صبر کنید...
