پارت صد و هفتم :

درست توی آخرین برداشت از آخرین پلانِ آخرین سکانس بودیم که سر و کلۀ تاجیک پیدا شد، ولی نه مثل همیشه. این بار یه دسته‌گل توی دستش بود. کار که تموم شد جلو اومد. سلام کرد و جلوم زانو زد. یه حلقه از جیبش بیرون کشید و گفت:
-می‌شه دوباره با من ازدواج کنی؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و درحالی‌که به سختی نفس می‌کشیدم به سختی گفتم:
-نه! هیچ وقت.
و از اونجا دور شدم. از یه جایی به بعد شروع

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!