اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت هشتاد و دوم :
- یعنی حاضری اینجا توی انبار بخوابی اما تو خونه ی من نه؟
کمی مصممتر و محکمتر از قبل جواب داد:
- من از پس خودم برمیام پارسا. لطفا سعی نکن جای من تصمیم بگیری. آخرین باری که یکی باهام این کارو کرد برای همیشه طردش کردم. الانم که اینجا پیش توام واسه اینه که احساس کردم تو با بقیه فرق داری. نذار از تو هم ناامید بشم.
نگاهش موجی از استیصال و نگرانی بود. دستی به ته ریش روی صورتش که از فرط نگ

لطفا صبر کنید...

شادان
0سامانم داره با زندگیش ریسک میکنه هرچند خوشحالم حال فریبا گرفته میشه اصلا ازش خوشم نمیاد