پارت هشتاد و یک :

چند ضربه به در نواخت و همان وقت صدای مردی جوان از سالن مجاور به گوش رسید که با صدایی نسبتا بلند گفت:

- من اینجام بچه ها، بیایین تو سالن خیاطی
نگاه هر دو کمی دورتر از آن اتاق دربسته، به مرد جوانی افتاد که ظاهرا پارسا میشناختش. دستی از دور برایش تکان داد و همراه باران راهش را سمت او کج کرد. سالن خیاطی بزرگ و دلباز بود . با پنجره های سرتاسری بلند و دیوارهای استخوانی رنگی که با عکسهای Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    1

    واای که چقد باران بی انصافه .. خب گناه داره پارسا آبروشو میبری اینجوری که ..

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بس که خود رأی و تخسه

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️