گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت هفده :
*
شب داشت به اخر میرسید. غروب که شد، وحید با من تماس گرفت و گفت احسان به خانه نرفته است. حسین هم به جای آمدن به خانه، به وحید ملحق شده بود تا دوتایی دنبال احسان بگردند. به خانهی پدریاش رفته بودند، شاید احسان یا ماشینش را آن اطراف ببینند، یا حداقل خبری از او بگیرند.
روشنا هر دو دقیقه یک بار شمارهی احسان را میگرفت، به این امید که بتواند با او تماس بگیرد و هر بار ناامیدتر اØ
لطفا صبر کنید...
