پارت سی و نهم :

جمله‌اش را در ظاهر در آن نقطه تمام کرد ولی مابقی‌اش را در دل زمزمه کرد که می‌گفت برایش کلیه پیدا می‌کنم!ذهنش سمت یزدان و گفته‌هایش چرخیده بود که انتهای جمله‌اش را آنطور در دل ادا کرد. تمام فکرش درگیر او بود و حتی لحظه‌ای از فکرش بیرون نیامده بود.هنوز هم درگیر بود با چرایی کمک او، نمی‌دانست چرا غریبه‌ای باید چنین پیشنهادی به او دهد. اصلا برای یزدان، زنده ماندن یا مردن پدر آن دو، چه فر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • انیگما

    0

    تو رو خدا نگو که مسعود رو گلی کراش داره😐😐😐🤔🤔🤣🤣

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    درگیر اینا نشو کاراکترای فرعی بودن خیلی خیلی خیلی فرعی😂صرفا واسه نشون دادن اینکه از اون بچه‌ها چه استفاده‌ای میکنن

    ۶ ماه پیش
  • انیگما

    0

    خاک تو سرشون آخه دختر بچه ی شش ساله؟

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    برای اونا این چیزا ذره‌ای مهم نیست فقط فکر کار خودشونن

    ۶ ماه پیش
  • Sare

    1

    بیچارہ فواد نمیدونہ باباییش چ آشغالیہ💔 و کاش ھیچوقت نفھمہ، نفھمہ تا مثل میثاق ب این شدت از پدرش متنفر نشہ😫

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    امیدوارم هیچ وقت نفهمه وگرنه بچه ضربه‌ی بدی میخوره

    ۶ ماه پیش
  • فاطی

    0

    بعضی آدمها بازیچه دست دیگرانند بازی میکنند تا کار دیگری پیش برود و چه بد که کودکان بازیگر باشند روح و روان را بر هم میریزد و خاطره هایش به جا میماند

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بیچاره اون بچه‌ها که افتادن دست همچین آدمایی🥲

    ۶ ماه پیش
  • الناز

    0

    راستین میدونه معین پیش پاشا کار میکنه؟؟؟

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اگه منظورت کار اصلیه معینه که نه هیشکی نمیدونه ولی خب راستین میدونه معین تو یه شرکت حمل و نقل کار میکنه ولی خبر نداره پاشا بابای شادیه

    ۷ ماه پیش
  • افسون

    0

    عزیزم خسته نباشی قلمت خیلی رو راست و واقعی هستش کاش امثال صحرا کمتر بودن تا اینهمه درد و احساس نمی کردیم دنیای تاریک دو تا دور مون سفید تر میشد اگه چشمامون بیشتر میدی خوبی ها

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم🥺🥺آره واقعا همین‌طوره

    ۷ ماه پیش
  • Elina

    1

    طبیعیه صحرا میاد لبخند رو لبام میاد ؟! خیلی شخصیتش دوست داشتنیه احتمالا بچه رو دارن میفروشن برای صحرا سخته دیدن این صحنه ها خودشم تجربه شو داشته💔

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلی ذوق میکنم وقتی می‌بینم صحرا رو انقدر دوست دارین🥺اون بچه یه پوشش واسه بردن موادا بود💔

    ۷ ماه پیش
  • Elina

    0

    فرنوش خبر نداره شوهرش چیکاره اس بیچاره اینا چه آدمای پاکی هستن باز شوهر فرنوش چی هست😑

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نه فرنوش خبر نداره

    ۷ ماه پیش
  • محرابی

    0

    خدا قوت عالی بود. ای بابا یعنی بااون بچه چیکاردارن این ظالما

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    کلی بچه مثل همین بچه افتادن دست این آدما🥲

    ۸ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    میبینم که شخصیت های جدید تری داریم😎rnوای شخصیت صحرا برای من هم خفنه هم مهربون خوشم اومد عالی بود مشتاق خوندن پارت بعدم 🥹✨️

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره ولی کاراکترای مهمی نیستن، صرفا واسه نشون دادن کاریه که جمال و بقیه اونجا انجام میدن، دختر منه دیگه😎مرسی عزیزم🥰

    ۸ ماه پیش
کپی شد!