پارت هشتاد :

افسون شانه بالا زد:یه انتظاری منو دعوت کرد کافه !اما خیلی خشک و رسمی بود! لج در آره بیشتر...
ترانه چیزی نگفت و برای افسون لقمه گرفت.افسون گازی از آن زد و از شوری و تندی تخم مرغ حالش بد شد.لقمه را نجویده تف کرد توی دستش و انداخت توی سطل آشغال: این چی بود؟اه!
ترانه به نقطه ای روی دیوار پذیرایی خیره شده بود و پلک نمی زد.
صبح زود از خانه که بیرون آمد،به خاطر طوفان شب قبل،هوا سردتر شده بو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    اوه اوه بدجایی رسیدی افسون... نه که دانیالم کم هوله😂😂😂

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    دقیقاااا

    ۸ ماه پیش
  • شیوا

    0

    وااای چه جای حساسی تموم شدددد وااای پارت داریم فردا؟ آخ جوننن افسون دید یا نه

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    حالا بببین

    ۸ ماه پیش
  • شیوا

    0

    به نظرم می افتههه

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ایشالاااا

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️