پارت سی و هشتم :

گفته‌اش که دلیلی شد برای بالا پریدن ابروان میثاق، میثاق سر پا شد و با دو قدم فاصله از او متوقف شد. دست به جیب شد و خیره به چشمان او گفت:
-این دیگه چی بود یهویی؟
صحرا همان‌طور دست به سینه، شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
-سواله دیگه پیش میاد.
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
-حالا کی قراره بگیریش مام یه شیرینی بیفتیم؟ هوم؟
سوالی نگاهش کرد تا میثاق پاسخش را دهد. صحرا خبر نداشت میثاق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فن همه

    1

    این فرنوش چقدر رواعصابه دختره لوس ازموقعی که وارد داستان شده یه بند گریه میکنه هی به راستین فشار میاره اصلا نمی فهمه که اونم ناراحته به جای اینکه یه کم محکم باشه ودوتایی باهم مشکلو حل کنن یا اصلا یه ذره دلداری بلدنیست به این داداش بدبختش بده😡😡😡😡

    ۴ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اونم گناهی نداره نگران باباشه🥲

    ۴ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    وقتی بلاخره اومدی رمان بخونی ولی اینترنت تموم میکنی

    ۵ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ای خدا😂

    ۵ ماه پیش
  • اِنیگما

    1

    وای راستین کراش جدیدمه😍🙃🙂

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    از راستین بهتر پیدا نمیشه🥺🥺

    ۶ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    راستین شوهر منهههههههه

    ۵ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    راستین که بهترینه بچم

    ۵ ماه پیش
  • Sare

    1

    عالی بود مرسی

    ۶ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قربونت🥰

    ۶ ماه پیش
  • ......

    0

    به نظرم هرچه زودتر راستین باید پیشنهاد یزدان و صد البته میثاق رو قبول کنه چون زندگی پدرش و احساسات خواهرش خیلی مهم تر از احساسات تازه شکل گرفته و کوچولوی خودش نسبت به شهریه.

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    میثاق با نقشه همچین پیشنهادی به راستین داده و میدونه راستین تو وضعیتی گیر کرده که چاره‌ای جز قبول کردن نداره

    ۷ ماه پیش
  • Elina

    0

    چه راحت از آدم حرف میزنن طوری که انگار نه انگار آدمن نه کالا میثاق هر بلایی سر پاشا بیاره حقشه ولی شادی نه اون گناه داره صحرا میخواد شیرینی عروسی میثاق بخوره خبر نداره میثاق میخواد خودشو عروسش کنه😁

    ۷ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    اونا فقط فکر جیب خودشونن، نمیدونه عروس خانم خودشه😂

    ۷ ماه پیش
  • آگرین

    0

    آره سوپرایز میشم ،یعنی هر پارت همین کاسه و همین آشه 🤣🤣

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خوبه پس😂

    ۸ ماه پیش
  • آگرین

    0

    آره خیلی 😂

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😂

    ۸ ماه پیش
  • آگرین

    0

    ولی من خیال میکردم که صحرا می دونه میثاق به خاطر انتقام به شادی نزدیک شده . اینطور نیست که هیچ ،صحرا میخواد شیرینی عروسی شون رو هم بخوره 😂 یعنی تا میام تصوراتم رو از رمان یکی یکی بچینم رو هم یک هو کل تصوراتم می ریزه 🥹🤣

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نه صحرا خبر نداره از هیچی، خوبه دیگه هر بار سوپرایز میشی😂😂

    ۸ ماه پیش
  • آگرین

    0

    آره سوپرایز اونم چه سوپرایزی تصوراتم هر بار مثل پر می ریزه 🪽😅🤣

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۸ ماه پیش
  • آگرین

    0

    خسته نباشی نویسنده جان💐

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم🥰

    ۸ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    عالی بود خسته نباشید عزیزم🥹

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم🥰

    ۸ ماه پیش
  • محرابی

    2

    ممنون معصومه جونم واقعا عالی بود.

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۸ ماه پیش
  • راز

    1

    عالی بود بانو خسته نباشید

    ۸ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم🥰

    ۸ ماه پیش
کپی شد!