پارت چهل و ششم :


****
ساعت هشت صبح بود.من توی اتاق نشیمن درست روبه روی قفسه های کتاب ایستاده بودم حوصله هیچ‌چیزو‌ نداشتم.
درحالی که پشت سرهم خمیازه می کشیدم،انگشتم رو روی جلد کتاب ها کشیدم.
حس خوبی بهم میداد.مثل نواختن پیانو بود که من هرگز درش استعدادی نداشتم.
توی ذهنم به این فکر خندیدم.
بعد یاد پدرم افتادم.هرچقدر سعی کرد ومن‌و کلاس فرستاد،اما از من یه پیانیست در نیومد.
واقعیت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Ayda

    0

    وای این دختر چرا انقدر اسکل میزنه😂

    ۸ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    دخترمون یه خورده اسکله ولی بامزه‌ست😂✌️

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️