پارت سی و دوم :
با هر قدم، سنگینی روز بر شانههایش بیشتر میشد. انگار هوا هم تصمیم گرفته بود شریک این خستگی باشد. وقتی در را بست، صدا مثل چیزی خفه شد؛ سکوت خانه آمد جلو و بیهوا او را در خودش بلعید.
- مامان؟ کجایی؟
صدا در راهرو چرخ خورد؛ از دیوار رد شد و به خودش برگشت. پاسخی نیامد. مهوان همانطور که کفشهایش را درمیآورد، کیفش را در آویز رها کرد.
نگاهش سمت آشپزخانه چرخید. خانه بیروح بود. ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
فخری
1سپاس فراوان حنانه جان مرسی از رمان خوبت قلمت ماندگار عزیزم 💞💞