پارت هفتاد و نهم :

نفسی به راحتی کشید.برایش نوشت:نه هستم! دارم فکر می کنم به کاری که کردی.خیلی دلم می خواد شهری که توشی رو ببینم.خیلی دلم می خواد بیام آمریکا...
واقعا دلش می خواست.از فشار کاری و کابوسهای هفتگی و دعواهای پدر و مادرش خسته شده بود.خیلی دوست داشت به یک مسافرت دور و دراز برود و دیگر برنگردد.کاش می توانست برود پیش ارسلان.توی آتلانتا! اما مگر به این سادگیها بود؟کلی سرمایه و دلار و توشه ی راه می خو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    ینی ترانه هم اره؟؟؟

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    بعید نیست!

    ۱۰ ماه پیش
  • نفس

    0

    من که نفهمیدم چی به چیه ممنون عزیزم دستت درد نکنه

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    واضحه که عزیزم

    ۱۰ ماه پیش
  • شیوا

    0

    چقدر وحشتناک اگه ترانه نه نه نمی خوام بهش فکر کنم اصلاااا

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ایده خوبی نیست اما ممکنه حقیقت داشته باشه

    ۱۰ ماه پیش
  • شیوا

    0

    یعنی چی ترانه چی میگه کی ب کیه؟

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    نه فکر نکن یقین کن

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️