پارت دوازده :


سرش را کامل به طرف من می‌چرخاند. ناخودآگاه در جزئیات صورتش دقیق می‌شوم. یک آن می‌ترسم. احساس می‌کنم از همین حالا دارم برای دیدن و داشتن حسین زمان کم می‌آورم. از حال صورتم خبر ندارم، اما از حال نگاه او چرا؛ سعی دارد تیرگی نگاهش را در پس برقی از شوخی پنهان کند. اما ساختگی بودنش آنقدر عیان است که تیرگی به این نور غلبه می‌کند.
- داداش گفتنت چیه، آفتابه گرفتنت چیه؟ مگه قحط النسا شدهØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️