پارت صد و بیست و یک :

با پندار راه افتادم سمت اتاق.
همین که در بسته شد، ایستادم. برگشتم سمتش و گفتم:
یا همین الان همه‌چیز رو می‌گی و تمومش می‌کنی، پندار…
یا من برمی‌گردم.
خسته‌ام… خسته از نفهمیده موندن، از معلق بودن. می‌فهمی؟
نگاهم کرد.
تو چشم‌هاش شک بود، تردید بود، ترس بود… و چیزهایی که حتی اسم نداشتن.
نشست روی تخت، با دست‌هاش سرش رو گرفت؛ انگار وزن یه دنیا افتاده بود روی شونه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    پندار کاش یکم بیشتر توضیح میدادی اهههههههههه

    ۸ ماه پیش
  • فاطی

    1

    وزندگی چه بازیهایی برایت در نظر میگیرد. ممنون نویسنده عزیزم بابت پارت گذاری.تندرست باشی

    ۱۱ ماه پیش
  • فخری

    3

    روژان جون خوشحالم که سلامتی داشتیم دل نگران می شدیم امیدوارم موفق باشی عزیزم 🙏🏻🌹❤

    ۱۱ ماه پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    مرسی عزیز دل❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • Marzi

    2

    خوش برگشتی روژان جان

    ۱۱ ماه پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیز دل مرسی از صبوریتون❤️❤️

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️