فرجام اعتزال به قلم عاطفه میرزائی
پارت صد و ده :
***
از میان آیینه شمعدان نقرهای رنگ بیضی شکل پیش رویش به فرهاد که با اشتیاق چشم به لبان سرخ او دوخته بود، نگاه کرد و قرآن میان دستانش را بوسید و بر روی میز کوچک مقابلش گذاشت. با صدایی رسا و کمی بغض جواب داد:
- با اجازهی روح پدر و مادرم و بزرگترهای حاضر تو مجلس بله.
برقی از شوق و خواستن در چشمان فرهاد نشست. صدای سوت و کِل کشیدن سیاوش و رعنا و بچههای پرورشگاه بهحدی بود که
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام گلم ممنون 😍 لطف دارین.
۳ هفته پیشLeila
0خیلی رمان خوبی بود واقعا عالی بود دمتون گرم 🌹
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
لطف دارین 🌹
۲ ماه پیشآزاده
0خانم میرزایی عزیز همه رمان های شما را خواندم بسیار شیوا و پخته می نویسید. قلمتان مانا و همواره موفقیت پیش رویتان.👌🌹
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام ممنون 😍 شما لطف دارین 🌹 خوشحالم که رمانام باب دلتون بوده
۲ ماه پیشمعصومه
0خیلی رمان قشنگی بود، واقعا دوستش داشتم و خیلی خوشحالم که سرمه و فرهاد به هم رسیدن، امیدوارم همیشه کنار هم خوشبخت باشن، خسته نباشی عزیزم و مرسی که همچین رمان قشنگی نوشتی
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون گلی بابت نگاه گرمت، ممنون که رمانم رو خوندی، خوشحالم که خوشت اومدی گلی
۴ ماه پیشمهناز
1وای خدایا،از ته دل میخوام که ببینمشون
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😅😅😅
۴ ماه پیشمهناز
0نویسنده جان مثل همیشه عااااااالی بود عاااااالی
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام مهنازگلم، ممنون از اینکه با ذوق و شور رمانای منو دنبال میکنین خیلی خوشحالم که مخاطبی مثل شما دارم😍😍 عزیز بندرانزلی هستن چقدر شما خوش قلبین گلی🌷🌷🌷🌷🌷🌷
۴ ماه پیشمهناز
0از بس قلمتون گیراست،من شاید الانکه سی سالمه بالای هزار رمان خوندم از نوجوانی تا الان،هر رمانی انقدر احساسمو برانگیخته نمیکنه👌👌
۴ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
عزیزم این لطف شما رو میرسونه گلی😍مفتخرم با مخاطبانی مثل شما😍
۴ ماه پیشمهناز
0بگو کجای شمال زندگی میکنن یه شب دعوتشون کنم🥲
۴ ماه پیشمهناز
0بشدت این داستان به کسایی که هنوز نخوندن پیشنهاد میشه👌👌
۴ ماه پیشمهناز
0عاااااشق قلمتم و همیشه سبز و مانا و در حرکت باشه❤️🍀✍️
۴ ماه پیشمهناز
0از اینکه میدونستم واقعیه واقعا با هر اتفاقی گریه میکردم❤️ 🩹💔🥲😭
۴ ماه پیشسحر
0داستان قشنگی بود ، خیلی دوست داشت، موفق باشید ، قلمتون مانا
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام ممنون از نگاه گرمتون🌷تشکر
۵ ماه پیششادان
0دستتون دردنکنه ، عالی بود ..من که لذت بردم ..خداروشکر اخرش به اونچه حقشون بود رسیدن 🥰
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نوش نگاهت عزیز، ممنون از شما انشالله رمانهای بعدی هم کنارم باشین🌷
۶ ماه پیشMary
0به جرعت میگم این رمان قشنگ ترین رمانی بود که خوندم امیدوارم در واقعیت هم این زوج خوشبخت باشن🥺✨️💕
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از نگاهت. شکر خدا خوبن و زندگی به کامشونه😍
۶ ماه پیشMary
0وای خداروشکر امیدوارم همیشه خوشبخت باشن💕✨️
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
تشکر انشالله🌷
۶ ماه پیشMary
0تمام لحظات رمان به جا و درست بود قلمت مانا نویسنده عزیز🤍✨️
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🌷🌹🌷🌹
۶ ماه پیشفرزانه
0من دومین رمانتون هم خوندم ولذت بردم،کلا وقتی داستاناتون را میخونم حسم اینه که دقیقا تو همون زمان وحسش هستم
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام چقدر خوشحالم از لطفتون به رمانهام، واینکه باب دلتون بوده، ممنونم که کارام رو لایق نگاه گرمتون دونستین🌷
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نیلی
0سلام عزیزم خیلی زیبا بود و اینکه اخرشم خوب تموم شد عالی بود❤️