پارت چهل و یک :

کاملا خونسرد دستش رو توی موج موهاش فرو برد.
برق ساعت لوکسش چشمم رو گرفت.
_خب سبکت رو عوض کن.چون چیزی که من می‌بینم زیاد جالب به نظر نمی رسه.
حرفش باعث شد پوزخند بزنم.انگار امروز زیادی کوتاه اومده بودم که این مرد گستاخ به خودش جرئت داده بود سلیقه ام رو زیر سوال ببره.
_نمی خوام سبکم رو عوض کنم.
با حالت تاسف باری بهم نگاه کرد وگفت:
_خب نمی تونی بااین سبکت بیای مهمونی.
گ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨

    0

    منم دارم گول می خورم 🫠

    ۲ ماه پیش
  • هلیا

    0

    فرگل جون اگه میشه عکس شخصیتارو بذاری همخونه ها ریون و الارا لطفا🥺✨

    ۸ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    چشم میذارم ولی اول باید پیداشون کنم

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️