پارت صد و هشتم :

***
ظهر بود و به همراه خانم سهرابی مقابل بخش ایستاده بودند و از پشت شیشه به فرهاد که خواب را به بیداری ترجیح داده بود، خیره بودند.
- مینو جون!
- جانم عزیزم؟
برگشت و پشتش را به شیشه کرد و سرش را به‌سمت خانم سهرابی چرخاند.
- من برای روز تاسوعا می‌خوام نذر پدر و مادرم رو بدم، خودم که بلد نیستم. میشه هزینه‌ش رو بدم شما کمک کنین.
خانم سهرابی نگاهش کرد و پیشنهاد داد:
- می

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زینب

    0

    بمیرم براشون😭😭😭😢

    ۸ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    خدانکنه گلم🌷

    ۸ ماه پیش
کپی شد!