فرجام اعتزال به قلم عاطفه میرزائی
پارت صد و هشتم :
***
ظهر بود و به همراه خانم سهرابی مقابل بخش ایستاده بودند و از پشت شیشه به فرهاد که خواب را به بیداری ترجیح داده بود، خیره بودند.
- مینو جون!
- جانم عزیزم؟
برگشت و پشتش را به شیشه کرد و سرش را بهسمت خانم سهرابی چرخاند.
- من برای روز تاسوعا میخوام نذر پدر و مادرم رو بدم، خودم که بلد نیستم. میشه هزینهش رو بدم شما کمک کنین.
خانم سهرابی نگاهش کرد و پیشنهاد داد:
- می

لطفا صبر کنید...

زینب
0بمیرم براشون😭😭😭😢