جمجمه ی شیطان به قلم معصومه علیایی
پارت سی و دوم :
جمال ابروان پر پشتش را سمت یکدیگر کشید و لبهای باریکش را از هم فاصله داد تا چیزی بگوید ولی شفیع دست جلو برد و حینی که بستهها را به او میداد ادامه داد:
-اوضاع چهطوره؟
جمال آنچه میخواست بگوید کنار گذاشت و بستهها را که گرفت، رو به سمتی دیگر چرخاند و بلند گفت:
-عطا؟
چند ثانیه صبر کرد و پسر بچهای ده ساله که با پای برهنه و قدومی بلند و به شکل دویدن خودش را به آن دو رساند،
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
دقیقا، امیدوارم همه مریضا زودتر سالم و سلامت بشن
۲ هفته پیشفیوزپفیوز
0من زندمممممم....گوشیمم درست شددددد...ولی....یادم رفت داشتم از کجا میخوندم.....
۵ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
سلام عزیزم خیلی خوش برگشتی🥺آخرین نظرت برای پارت ۳۷ بود فک کنم از همونجا به بعد رو نخوندی
۵ ماه پیشفیوزپفیوز
0سلام عشقممممم مرسی فداتشممممم...راستی رمان جدید مبارکهههههه اینو تموم کردم اونم میخونممممممم🥹🎀
۵ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
قربونت عزیزم🥰
۵ ماه پیشاِنیگما
0الهی بچم راستین چقدر مظلومه😢🥺🥺🥺
۶ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خیلی🥺
۶ ماه پیشفاطی
0درد برای خود باشد باآن کنار می آیی ولی خدا نکند پدر و مادر باشد که درد میکشد میخواهی زمین دهان باز کند و تو را ببلعد تا نبینی روزهای که میگذرد ولی بد
۶ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
واقعا سخته عزیز آدم جلو چشمش درد بکشه و کاری از دستش برنیاد
۶ ماه پیشElina
0سوال اینجاست که میثاق چرا دنبال راستین هست🤔
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
یه نقشهای داره
۷ ماه پیشدریا
0بیچاره راستین فکر کنم تو این داستان اون کسیه که بیشترین درد رو باید تحمل کنه و دم نزنه
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره راستین بیشتر از همه داره اذیت میشه🥲
۷ ماه پیشElina
0بیچاره صحرا پس فروخته شد💔 طفلکی راستین مظلوم خیلی گناه داره
۷ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نه صحرا رو نفروختن، اون بچهها رو دید ناراحت شد، آره بگردم راستین خیلی مظلومه
۷ ماه پیشمحرابی
1ممنونم زیبا بود وغم انگیز خداهمه مریضهارو شفا بده
۹ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم، ایشالله
۹ ماه پیشفاطیما
1معلومه وضعیت بدی داره که نتونسته حرف بزنه بگردم🥲رمان به این قشنگی چنل *** نداره؟ خیلی دوست دارم عکس شخصیت ها رو ببینم مخصوصااا میثاق و صحرا پارت زیبایی بود مرسییی خسته نباشی💕
۹ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره بگردم انقدر نگران بود که نتونست درست حرف بزنه، نه من کلا چنل ندارم🫠 اگه یه روزی چنل زدم لینکشو میذارم حتما، عکسا رو هم که عکس دارن کاراکترا ولی نذاشتم، اتفاقا استوری امروز از پسرم میثاقه😌 خواستی ببین، مرسی عزیزم🥰
۹ ماه پیشفاطمه
0ممنون و خسته نباشید خیلی پارت زیبای بود
۹ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون ازت عزیزم🥰
۹ ماه پیشفیوزپفیوز
0ویانثتزبتحثتیاثاکببننرترتبتیمتب چرااا فرنوششش حرف نمیزنهههههه..اینقد نگفت نگف نفگت تا پارت تموم شدددقتقنمی....وای الهی بگردم دلم برا اون دختر کوچولو کبابه واقعا قلبم ریش شد براش...میثاق جونم میخواد چیکار کنههههههه؟؟؟؟؟؟وای وای وای....دممممم بازدممممم دمپپپ بازدممممممم
۹ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بیچاره از بس نگران بود زبونش بند اومد🥲 بگردم براش جای اینکه مثل هم سن و سالاش بازی کنه وسط خلافکارا گیر کرده، حالا صبر کن میفهمیم میثاق چه نقشه ای کشیده🙄
۹ ماه پیشفیوزپفیوز
0وااایییی خیلی حس بدیه🥲🥲توروخدا بگو که حسم درست میگه که صحرا قراره بیاد نجاتش بده😭ببین اینقد هیجان زیاده نمیدونم چجوری تایپ کردم🤣🤣
۹ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
صحرا اگه بتونه صد در صد همچین کاری میکنه ولی خب الان شرایطش نیست، ای بگردم😂
۹ ماه پیشNegar
0اخی کاش زودتر ببینیم باباشون چی میشه
۹ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خیلی زود میفهمیم
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آتانازدلارام
0فقط کسایی میتونن حال راستین وفرنوش بفهمن که پشت اون در به انتظار یه خبر خوب نشسته باشن در آخر هم بدترین خبر و بهشون بدن خیلی سخته واقعا خدا به سر دشمن آدمم نیاره