نسیان به قلم سمانه حسینی
پارت صد و بیست و چهارم :
نگاهم خیره به دوربین ها بود که صدای در اتاق آمد. سر بلند کردم
_ بفرمایید
عمادی به سرعت وارد اتاق شد
_ خانم نیکزاد جان هم این برگه ها رو آوردم خدمتتون هم اینکه یه خانمی با شما کار دارن تو لابی نشستن.
_ خب بفرست بیان تو اتاقم.
_ والا گفتم بهشون ولی خواستن شما برید.
_ باشه ممنونم شما میتونی بری.
برگه ها را مرتب کردم و از جا بلند شدم. با قدم های آرام سنگ فرش های هتل را طی میکرد
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
البته تغییر کرده
۷ ماه پیشفریده
2باورم نمیشه ویدا با چه رویی اومده😐
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
واقعا
۷ ماه پیشمیم
2خیلی عالی،منتظریم سایه رو در لباس عروس ببینیم 😍🥰👏👏👏🙏🏻💛❤️🧡
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدات🥰
۷ ماه پیشمیم
2ایییی، خدا ازت نگذره یعنی یکیم تو زندگیش بوده اینجور کثافت کاری می کرد، گند زدن به زندگی متین و سایه؟ هرچند خودشم مقصر بود اما سابه بخاطر حامد و حمایتش سرپا شد ولی متین نابود شد بدبخت بازیچه بوده رسما 😡
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا بازیچه بود
۷ ماه پیشدختر کتابخون
2آخ خودااااااااااااا تا پارت بعدی دلم میریزه که جناب داماد عروسش و ببینه 🥲❤️ 🔥
۷ ماه پیشسرو
3اوف حالا باید تا فردا صبر کنیم
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
سرووووووووووووو من خودم و میکشم از دست تو😁
۷ ماه پیشسرو
2راست میگم خوب فعالیت حامد کم شده
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
نگران نباش جبران میکنه😁
۷ ماه پیششقایق
2حامد بی فعالیتشم قشنگه😁😝
۷ ماه پیششبنم
3سمانه جااااااااان کشتی ما رو چه قشنگ بود این پارت😭
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدات بشممم
۷ ماه پیشسهیلا
3آخ ننه بچم لباس عروس تنش کرد واییییییییییی بخورمتون😭🥲
۷ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ارهههههههه🥲
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فریده
2چقدر وقیح و پروعه😐 اعصابم خرد شد اومد زنیکه