پارت سوم :

نفسم را پر قدرت بیرون دادم و تک پله‌ی مقابلم را بالا رفتم. هنوز وارد نشده بودم که با صدای بلند جیغی سرجایم خشکم زد:
- کامَک!!
دویدم؛ با همان کفش‌های پاشنه بلند لعنتی!
روی یک‌دانه تخت زوار در رفته‌ی مرکز یک دختر نالان و کم سن و سال پوشیده لای یک پتو دراز کشیده بود و به خود می‌پیچید. زنی میان‌سال با لباسی محلی و سبز رنگ شبیه لالین به دیوار گچی تکیه داده و با چشم‌هایش برای دخترک خط و نشان می‌کشید انگار. لکه‌ی بزرگ خون که به چشمم خورد، دستپاچه جلو رفتم. صدای کلفت و مردانه‌ای دستم را که برای باز کردن پتو پیش می‌رفت، متوقف کرد:
- بَه زنه! آخر شر این بی‌قدر رو مَت می‌کنه. شُکر خدا، این‌جا زنه زیاده!
گیج به اطرافم نگاه کردم. زبانشان را نمی‌فهمیدم و این به شدت کلافه‌ام می‌کرد. بوی نم و داروی مانده، اتاق را پر کرده بود. نور کم پنجره‌ی کوچک روی دیوار گچی افتاده بود و همه چیز را رنگ پریده و سرد نشان می‌داد.
به لالین نگاه کردم. داشت در کمد شیشه‌ای فلزی داخل اتاق دنبال چیزی می‌گشت؛ دستپاچه بود. صدایش کردم:
- لالین!
متوجه نشد.
دوباره و این‌بار بلندتر صدا کردم:
- لالین!
دستانش می‌لرزیدند. مرد بزرگ جثه‌ی پشت سرم دستش را محکم روی میز کوباند. در جا لرزیدم. شانه‌های لالین بالا پریده و بالاخره سمتم برگشت. مرد سیه چرده زودتر از من به حرف آمد:
- بی‌مصرف! توئَه!
قطره‌ی اشکی که روی گونه‌ی تپل لالین نقش بست را دیدم. باید به خودم مسلط می‌شدم. سن دخترک به زور به چهارده پانزده سال می‌رسید. سخت نفس می‌کشید و از درد به خودش می‌پیچید.
پتو را محکم کشیدم و در همان حین رو به لالین گفتم:
- این یارو چی می‌گه لالین؟ بپرس باردار بوده؟
آب دهان قورت داد:
- چیزی نبود دک...
کلامش کامل نشده، غرش مردک بلند شد:
- از خودم بپرس خانوم دُکتَر صاحبه!
خانوم را جوری کشید و روی دکترش تاکید کرد که پر واضح بود دارد مسخره‌ام می‌کند.
خنده‌ی مضحکی کرد:
- کم با شهریا حرف نزدم!
دندان روی هم ساباندم. مردک به سخره‌ام گرفته بود. اتاق خفه و گرم بود. نگاهم به‌اختیار به پنکه‌ی سقفی کشیده شد. سرما نداشت فقط به طرز احمقانه و ترسناکی تکان‌تکان می‌خورد و صدای قژقژش روی اعصاب نداشته‌ام خط می‌کشید. مقابل دخترک ایستادم تا حریمش را حفظ کنم. پر کنایه پرسیدم:
- زنته یا صاحبشی؟
دندان‌قروچه‌ای کرد:
- فضولی به تو نَچَه، خانوم دُکتَر!
چشم چرخاندم. دختر بیچاره رنگ به رخ نداشت. باید اول حالش را جا می‌آوردم. بحث با این مردک می‌ماند برای بعد. رو به لالین کردم. او هم بدتر از دخترک رنگش پریده بود. تشرش زدم:
- چته لالین؟ بجمب! نمی‌بینی حالش ناخوشه؟ بهم رینگر بده.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Hani

    0

    خیلی عالیه عزیزم ولی من هنوز امیدوارم تینا زنده بشه🥹

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    متاسفانه تو پرواز ۷۵۲ بود دیگه🥲🥲 مرسی که اومدی جلد دومش رو بخونی عزیزدلم. ممنونتم😘😘

    ۲ ماه پیش
  • نسترن

    1

    مرده چه پروه 😒

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    حالا بیشتر باهاش آشنا می‌شی، شاید نظرت عوض شد😁😁

    ۳ ماه پیش
  • Elina

    1

    جای غریب تنها واقعا سخته مخصوصا واسه کسی که تو تهران شهر های بزرگ از بچگی بزرگ شده الان به یک استان منطقه ی روستا کوچیک میاد

    ۶ ماه پیش
  • عاطی

    1

    مردک بیشعور با خانم دکتر ما درست صحبت کن...قیژ قیژ پنگه چی میگه این وسط..

    ۸ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    بدم میاد ازین مردای زن ستیز و پرروو😕

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    حالا شاید خوب بود😂😂

    ۸ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    تک وتنها ،جای غریب... البته که جنوبی هاادم های خون گرمی هستن...

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    جنوبی ها حرف ندارن البته کل مردم ایران😍😘

    ۸ ماه پیش
  • مهلا

    0

    عالی بود 💜💜💜💜💜💜

    ۸ ماه پیش
  • م

    3

    وقتی می دونه زبونش نمی فهمه مگه مرض داره با زبان محلی توضیح می ده مرتیکه 😮

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    بی‌شعوره😒

    ۸ ماه پیش
  • ساناز

    2

    🤎💛🧡💙❤️🩵🩶💜💚🤍

    ۸ ماه پیش
  • اسرا

    1

    صاحبش منظورپدرش آخه بنظرم بلوچ مردصاحب زن میدون که شوهرش البته توروستاهاگبرنشین اینطور🙏🤔

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    همون زنش منظورش بود، داشت طعنه می‌زد بهش😁

    ۸ ماه پیش
کپی شد!