نسیان به قلم سمانه حسینی
پارت هشتاد و هشتم :
بینی ام را بالا کشیدم و همانطور که با سرآستینم اشکم را پاک کردم موبایلم را دست گرفتم. بعد از چند بوق ممتد بلاخره صدایش در خط پیچید
_ سلام چطوری!
_ الو بابک کجایی!
_ بیرونم. چرا صدات میلرزه کجایی تو؟
بی آنکه نای بیشتر حرف زدن داشته باشم گفتم
_ میشه... میشه بیای دنبالم.
_ سایه چیزی شده! کجایی مگه بیام دنبالت!
_ چیزی نپرس بابک فعلا فقط بیا.
موقعیت را برایش فرستادم و دخ
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
از متین هیچی بعید نیست
۸ ماه پیشمیم
2طفلک سایه سختی کشیده،کاش یکم از ماجرارو برای پدرمادرش می گفت تا زودتر خواستگاری اینارو راه مینداختن ولی به حامد موقعیتش نبود 🥺
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خیلی درد کشید سایه اما روزای خوبش هم تو راهه🥰
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خیلی درد کشید سایه اما روزای خوبش هم تو راهه🥰
۸ ماه پیشفاطمه خانم
2تمام فکرم پیش سایه بود بمیرم براش😭 آخه چقدر یه آدم میتونه وقیح باشه که یه زن و با جون بچه اش تهدید کنه
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره😭
۸ ماه پیشفاطمه خانم
2واویلا اگر حامد بفهمه یا حسین 🤦🏻 ♀️
۸ ماه پیشسهیلا
2متین و میکشه قطعا
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
واقعا واویلا
۸ ماه پیشسهیلا
2آخ بمیرم برات سایه مظلومم😭😭😭
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
🥺☹️
۸ ماه پیشسهیلا
2خدا رحم کرد بابک اومد و به دادش رسید
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا
۸ ماه پیشسهیلا
2وای یعنی از خونه اش هم میخواد بره☹️ کجا بره اخه
۸ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
چاره ای داره به نظرت
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

میم
2فردا افتتاحیست،نکنه متین بخواد کاری کنه،حیف شد باید روز خیلی شادی می شد 😠🙏🏻💚