سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد :
درِ اتاق ارباب ناگهان با شتاب باز شد.
مهربس،بود با موهای پریشان و چشمهای سرخ.
با صدایی که همهی عمارت را پر کرد، دوید به میان جمع:
– بسه دیگه! نزنش یاورخان! به جون دخترم…
، قسم به هر چی شرفه، اگه یه ضربهی دیگه بزنی، نمیگذرم ازت!
صدایش میلرزید، خشم و ترس با هم در آمیخته بود.
– اون دختر خودش رفته!
ترسیده، فرار کرده… چرا این بیچاره رو فلک میکنی؟!
یاور
لطفا صبر کنید...
