پارت هفتاد و ششم :

نفس در سینه پریزاد برید و بی اختیار قدمی به عقب برداشت. حقیقتی شوم و شوکه کننده به ناگاه در برابرش عریان شده و تنش را از شدت وحشت بی حس کرده بود. لب های بی رنگش با بهت تکان خورد و به زحمت گفت:
_ت.... تو آ....
نفسش یاری نمیکرد تا آنچه درک کرده را بر زبان بیاورد. قدمی دیگر به عقب برداشت و زمانی که شهباز خان نیز به سمتش آمد پاهایش جوابش کردند و بر زمین افتاد.
همزمان با خم شدن شهباز به سمتش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۹

    0

    اخیییی خدایا..چرا سیاوش بخشی از حافظشو از دست داده؟ 🥲🥲🥲

    ۱۱ ماه پیش
  • زری

    1

    میرزا احمد کجایی؟؟

    ۱۱ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    قزوین😅

    ۱۱ ماه پیش
  • زری

    1

    خب خدا رو شکر گفتم نکنه این شهباز میرزا احمد رو هم تو راه قزوین راهی آخرت کرده باشه😅

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    0

    من پارتا رو از بس قشنگن دوبار میخونم

    ۱۱ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون عزیز دل💝

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    0

    کاش حداقل میون این پارت های غمگین ی خبر خوبی بهمون برسه مارو از این همه غم نجات بده 🥺 اخ سیاوش اگ بدونی چی به پریزاد گذشته 😭 دست مریزاد گلم

    ۱۱ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    🌷♥️🌷

    ۱۱ ماه پیش
  • بانو

    3

    چقدر پارت ها زیبا وغمگینن کاش پارت های طولانی و بیشتری بگذارید

    ۱۱ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    💞🙏 نوشتن پارت و ویرایش کمی زمان میبره عزیز دلم بیشتر از این مقدار متاسفانه ممکن نیست🙏🙏🙏

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    1

    این شهباز هم طمع همه چیز رو داره هم پول و املاک هم پریزاد

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    1

    سیاوش بدو ک پریت داره از دست قوم الظالمین از دست میره

    ۱۱ ماه پیش
  • راز

    0

    ای جان ستون پری بلاخره رخ نشان داد

    ۱۱ ماه پیش
  • سعادت

    0

    آخ سیاوش بیا و ببین که چطور پریزادت را عذاب می دهند به فریادش برس 🥲🥲

    ۱۱ ماه پیش
  • زینب

    2

    عالی و غیر منتظره بود سپاس

    ۱۱ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    🙏🌷♥️

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلوفرآبی

    0

    ممنون نویسنده توانااماخداییش آخرنفهمیدیم کی خوبه کی بدتوروخداتکلیف ماروروشن کن مردیم ازسرگردونی

    ۱۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    هردم از این باغ بری میرسد😐😐😐😐

    ۱۱ ماه پیش
  • آمنه

    0

    اخه چرا اینکار ها رو میکنند گرچه میدونم طمع باعث همه اختلافات میشود ولی اینقدر زجر دادن واقعا سخته

    ۱۱ ماه پیش
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت نرگس جان خسته نباشی گلم عالی بود قلمت مانا عزیزم 🙏🏻🌹❤

    ۱۱ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    ❣️🌻

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    خسته نباشی نویسنده توانا 💯💞🙏🥺

    ۱۱ ماه پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    🌹♥️

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️