پارت صد و بیست و هشتم :

در دل از خدا طلب صبر کرد و نفس عمیقی کشید. با عالم و آدم مشکل داشت. معلوم نبود باز کارش کجا گیر و گور پیدا کرده‌ بود که بی‌جهت پاچه می‌گرفت. همان‌طور که برایش غذا می‌کشید هر چه فحش در دل بلد بود نثارش کرد. حسام، صحبتش که به پایان رسید عین گاو ظرف غذایش را جلو کشید و مشغول خوردن شد. او هم راهش را به‌سمت خروجی آشپزخانه کج کرد.
- کجا؟ بشین ناهارت رو بخور.
ایستاد و به‌ طرفش کمی چرخید. سع

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    لیلا جان خسته نباشی عالی بود قلمت مانا عزیزم 🙏🏻🌹❤

    ۱۰ ماه پیش
  • هانا

    0

    دیر فهمیدی ک دیگه امیری وجود نداره و باید زندگیتو جمع کنی

    ۱۰ ماه پیش
  • سعادت

    1

    چقدر دیر فهمیدیدی ماهی خانم

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    افرین بالاخره یاد گرفتی که باید زندگیتو جمع کنی امیر و فراموش کنی اما اگه دیر نشده باشه

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️