پارت صد و هفتاد و پنجم :
- امکان نداره!
با بهت و عجز نالیدم و روی سَکّو فرود اومدم.
آخرین ردیف تماشاچیها بود و اطرافش نردهای ندیدم، پس فقط همینجا میتونستم بشینم تا نزدیک پسرا باشم.
وقتی گزارشگر لعنتی بازی رو توضیح داد احساس کردم یه نفر با سوزن لحظه به لحظه به قلبم ضربه میزنه، دلم رو به آتیش کشید.
جمعیت به هیاهو افتاد، احساس کردم زیر پام پیش لرزههایی داره رخ میده... زلزله اصلی مونده!
مغز
مطالعهی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
پرناز
1بچه ها ایوار و سورن رفت متینگ بیابونی موتور سواری فکنم با عموی پدسگ ایوار
۷ ماه پیشابی
1ایوار و سورن چی شدن پس؟
۱۰ ماه پیشهنیا
1دقیقا سوال منم هست
۷ ماه پیشهنیا
1آقا یه سوال پس آیوار کجا رفت؟ از مدرسه به اینور دیگه آیوار نبود .
۷ ماه پیشHelia
2پوریا و مهرداد دیونه ان به خدا
۸ ماه پیشهلیا
3چجوری تونستی انقدر خوب استرسو وارد متن کنی؟ 🥲جای پارمیس دارم تشنج میکنم😭
۱۰ ماه پیشRoghayyeh
2الان میگه شکوهی یه ماچ بده از استرسم کم بشه
۱۰ ماه پیشMedusa
3کاش دنیا رو از دید حمیده میدیدم🤣🤣یعنی توصیفاتت انقدر خداستت که میگم اگه از صبح که بیدار میشی تصوراتت اینه پس خوش به حالتتت نویسنده خلاق و رویاپرداز من😭😂✨
۱۰ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
وای خجالتم میدی مصممصمصمص محبت داریییی
۱۰ ماه پیشMedusa
1تعارف پوریا و مهرداد🤣🤣🤣🤣 دو تا دخترباز خودشیفته
۱۰ ماه پیشMedusa
2یعنی سپهر همین انرژی و واسه زندگی خودش گذاشته بود یه چی میشد
۱۰ ماه پیشMedusa
2فقط اونجا که حامد گفت سوفیا رو هم بیارم نمیتونی🤣🤣🤣
۱۰ ماه پیشدنیا
2خدایی خیلی قشنگه رمانت منتظر رمانای بعدیت هستم ❤
۱۰ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
قربونت برممم
۱۰ ماه پیشغزل
3تکنیک ها صرفا یه رمان یا داستان نیست یه شاهکار در زمینه نویسندگیه و البته ما افتخار می کنیم به هموطن عزیزمون حمیده جان روایت هر شخصیت یه درس برای ماست خلاصه که فدات سیسی اینقدم به ما استرس نده از دیشب سه بار زاییدم بلا ملا سر کسی نیار دیگه زرتشون داره غمسوز میشه بای سیسی
۱۰ ماه پیش
حمیده خوشبخت | نویسنده رمان
عزیز دلممممم✨😍
۱۰ ماه پیشرها
1وای خدا خیلی استرس آوره
۱۰ ماه پیشالهه
2والا مهراد نترسیده من به جاش ریدم به خودم
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل آپریلیا
1وای اگر یکیشون بمیره چی 😢 آفرین پارمیس بازم به عقل تو که اینارو از هم جدا کردی.دقیقا منم استرس داشتم مقابل هم بزارنشون. پارمیس به نظرم با یه بوسه به بچه روحیه بده😅 شما فکر کنید بعد اینجا ما باید استرس سورن و آیوار و داشته باشیم و یه دور اونجا سکته کنیم نگار هم که بیهوشه 😕