پارت شصت :

چانه ام از بغض لرزید، آرام نشستم کنار مزارش و شروع کردم به نوازش سنگ سردی که درد من را
نمیفهمید. صورتم را روی سنگ گذاشتم و چشم هایم را بستم، حس میکردم ساره نوازشم میکند، حس میکردم دستش را آرام روی موهایم بالا و پایین میکشد... آرام گرفته بودم، انگار واقعا این سنگ سرد آغوش خواهرم شده بود برایم. با لرزشی که به جانم افتاد سرم را بلند کردم و زانو به بغل نشستم کنارش. صدای موبایلم که بلند شد،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت حامد در رمان نسیان حامد
تصویر شخصیت بابک در رمان نسیان بابک
تصویر شخصیت نیلوفر در رمان نسیان نیلوفر
تصویر شخصیت متین در رمان نسیان متین
تصویر شخصیت ثمر در رمان نسیان ثمر
تصویر شخصیت سایه در رمان نسیان سایه
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • المیرا

    2

    قلبمممممممممممممممممم خدایا اخ حامد تو چرا اینقدر کراشی لعنتی

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    بعله دیگه🤭😎

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    خجالت بکش نامزد داره ها خوبه همین جا سایه گفت نمیتونه اون رو کنار زن دیگه ببینه حیا کن

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    ولی سرو جونم منم مثل المیرا کراش زدم رو حامد به خدا دست خودمون نیست🤣

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    تورا خدا به کسی نگی ها گوشت رو بیار 👂👂منم روش کراش دارم😁😁😁 از بس باحاله این پسر

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    واااااااااااااای جرررررررر🤣🤣🤣🤣 خوبه پس شدیم یه گروه🤣

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    فقط بگوش سایه نرسه که از نسیان پرتمون میکنه بیرون

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    سایه دست نجنبونه میدزدمش بین خودمون تقسیم میکنم🤣

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    توراخدا این کار رو نکن حتی فکر کردن به تقسیمش هم وحشتناکه سهیلا 😉😉🤭🫣🫣

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    چیکار کنم پس خالی خالی ولش کنم🤣

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    آره بذار برای سایه بمونه مابه همون کراش هم راضیم بخدا حالا سایه هرکار میخاد بکنه به ما ربطی نداره😜😜

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    باشه پس چون تو گفتی ولش میکنم ولی خدا شاهده اگه سایه حیف و میلش کنه میرم میارمش🤣😝

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    0

    آره فعلا ولش کن تا آخر داستان هم یفکری براش میکنیم

    ۹ ماه پیش
  • میم

    1

    همش یه طرف،آخر پارتم به طرف،بالاخره سایه هم یه تکونی به خودش داد شکر خدا😁👌💚👏👏👏

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    بله دیگه بایدم یه تکونی به خودش بده🤩

    ۹ ماه پیش
  • میم

    1

    چه فوریم جواب متین رو می ده،انگار روش خوابیده،ای خدا حالا که کمی اینا آدم شدن،باید حرص متین رو بخوریم 😡🥺

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    متین ول کن نیست🥲

    ۹ ماه پیش
  • میم

    1

    کلا خودشو زده به اون راه که بین اینا خبرایی هست،مثلا نفهمیده ،ولی عمدا این کارو کرد وگرنه سایه هیچیش نبود😠

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    متین خیلی زیرکه

    ۹ ماه پیش
  • میم

    1

    جالبه نشسته بغل دست متین،بعد فکر اینه کنار حامد کسی باشه حتی فکرشم وحشتناکه 😮😮🙏🏻🙏🏻🙏🏻🌹

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    سایه ست دیگه 😂

    ۹ ماه پیش
  • میم

    1

    وای از دست سایه، یه نه بلد نیست بگه،چی چیو باشه،اصلا بگو ثمر ازت خوشش نمیاد 😡

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    واقعا موافقم باهات😑

    ۹ ماه پیش
  • المیرا

    2

    یعنی اون لحظه که متین دست رو کمر سایه گذاشت قشنگ حرص و دیدم تو چهره حامد ای کاش گردنش و بشکنه😡

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    موافقم😒

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    ای کاش ازشرش راحت میشدیم

    ۹ ماه پیش
  • المیرا

    2

    سایه دیگه قشنگ وا داده🤩

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    میتونه وا نده به نظرت 😁

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    ایییی این حرف رو نزن دخترمون سنگین رنگینه

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    ولی پسرمون هم خوش غیرت ها 🤩😘

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره غیرتیه حامد🤭🤌🏻

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    آخه بتوچه بچه پرو خودش آمده خووش هم میره تو این چهل دقیقه دست سایه که فلج نشده سو استفاده گر

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    همین و بگو والا😁

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    ولی امان از دست متین اون موقع هم دل آدم اینجوری میشه👿👿 از دست کاراش

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    متینه دیگه 😁

    ۹ ماه پیش
  • سرو

    2

    ای جان بمیرم برای عاشقانه هاشون که چقدر قشنگه🥰🥰😍 دل آدم پروانه ای میشه

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خدا نکنه قشنگمممممم

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    اصلا به آخر پارت که رسیدم قلب منم تند زد ای خدااااااااااا 😭

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عزیزمممممممم

    ۹ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    اجازه بدید من واسه انتهای این پارت جون بدم😭😭😭😭😭😭😭😭❤️ 🔥❤️ 🔥❤️ 🔥❤️ 🔥❤️ 🔥❤️ 🔥

    ۹ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خدا نکنه😊

    ۹ ماه پیش
کپی شد!