بانو دخت به قلم ساناز لرکی
پارت چهل و هشتم :
کلماتش مثل یخی سرد بر پوست داغ و ملتهبم فرو نشست.
«پس تو اونی هستس که قراره برای من بچه بیاره؟ رخساره آره؟»
تمام شد. این دیگر یک توهین مسلم بود. او مرا تا حدی که میتوانست حقیر میپنداشت.
مردی که تا چند ثانیه پیش برایم یک غریبهی جذاب و مرموز بود، حالا تبدیل به صاحب سرنوشتم شده بود.
مردی که همسرش مرده بود و مادرش، با سرعتی بیرحمانه، مرا برای پر کردن جای خالی تختی که
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
هلیا
0افریننن دختر
۵ ماه پیشنگین
2فردادد کجاییی🥲
۵ ماه پیشنگین
0افرین بانودخت کار درست رو کردی🎀
۵ ماه پیشلیلی
1وای خدایا اخرش من بیشتر هیجان زده و عصبی بودم😂😍✨
۵ ماه پیشم..
0وای خدایا روزی نیار که دختری بخاطر پول نتونه جواب همچین توهین هایی رو بده...
۵ ماه پیشالهه
2بخدا داشتم ناامید میشدم یه لحظه دمت گرم رخسارهههههه
۵ ماه پیشAnita
2وای خدا 😃منتظر یه داستان هیترز تو لاورزم تو رو خدا ساناز😎😎😎🤓🤓😎
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
1پارتا عالی بودن طبق معمول ساناز✨🥲
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
3چکمه ای که سمتش پرت کرد فقط😂😂
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
2سانااززز لطفااا پارتتتتت😭😭😭
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
2نریمان داداش تو هم داری کنسل میشی😂من هر کار کنم باز برمیگردم سر نقطه ی اولم هومان...ولی خب این بیچاره هم حق داره
۱۰ ماه پیشفاطمه زهرا
0چقدر نریمان زنشو دوست داشته...*** ی تنم..عمیقا دلم واسش سوخت
۱۰ ماه پیشستاره
2چرااینجاتموم شدخواهشایه پارت دیگه آفرین دخترم🌸
۱۰ ماه پیشزهرا
0ولی این که اینجوری غرورت رو خورد کنن تو سکوت کنی خیلی سخته. با این که برای بانو دخت دردسر میشه ولی ایول بهش . دمش گرم واقعا
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
0همینه همینو ازت انتظار داشتم دیگه زیادی جلوش ساکت بودی