خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت شصت و سوم :
درد و غمم مضاعف شد و خون گریه کردم:
_ بازم بهخاطر خودش! پس من چی؟! اونهمه ادعای دوست داشتن؟!
_ هومن از کی باید دوست داشتن رو یاد میگرفت؟ پدر و مادری که از هم متنفر بودن و بیشترین توجهشون به خودشون بود؟ اون کمبودهاش رو با دوست داشتن خودش پر کرد. خودخواه بزرگ شد. وقتی هم که به تو دل بست، با حمایت مدامت از آذر، اینطور نشون دادی که کمتر از اون دوستش داری.
حرفش مثل سیلی به صورتم بود.

لطفا صبر کنید...

م
1یه لحظه دست از خباثت برندار تو،شوخی شوخی داره این دوتا رو بهم می رسونه 😮🤭🙏🏻