پارت شصت و سوم :

درد و غمم مضاعف شد و خون گریه کردم:
_ بازم به‌خاطر خودش! پس من چی؟! اون‌همه ادعای دوست داشتن؟!
_ هومن از کی باید دوست داشتن رو یاد می‌گرفت؟ پدر و مادری که از هم متنفر بودن و بیشترین توجهشون به خودشون بود؟ اون کمبودهاش رو با دوست داشتن خودش پر کرد. خودخواه بزرگ شد. وقتی هم که به تو دل بست، با حمایت مدامت از آذر، اینطور نشون دادی که کمتر از اون دوستش داری.
حرفش مثل سیلی به صورتم بود.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    یه لحظه دست از خباثت برندار تو،شوخی شوخی داره این دوتا رو بهم می رسونه 😮🤭🙏🏻

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤭🤭

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️