تراشه مرگ به قلم نیلوفر سامانی
پارت هفتاد و دوم :
شاهین در را هل داد و همراه چمدانش از آسانسور خارج شد.
صدای قرقر چرخهای چمدان هر لحظه دورتر میشد. قرار نبود منتظر یاسمین بایستد؛ معلوم بود مستقیم به سمت واحدش میرود.
یاسمین اما در آستانهی کابین خشک شده بود.
قرار بود امشب را در خانهی موحد بگذراند… خانهی او.
فکرش باعث شد سرمایی از ستون فقراتش بالا برود. نگاهش روی صفحهکلید آسانسور لغزید.
شاید بهتر بود همانجا Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آرزو
0بمیرم براش قلب گنجشک میمونه
۲ ماه پیشهانیه
2چقدر ملیحه بانو منو یاد مامان بزرگم میندازه☺️😍
۷ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزم❤️
۷ ماه پیشآوا
1خونه ی شاهین برای یاسمین حکم تونل وحشت و داره بخدا نیلوفر جونم عالیییییییییییی بود
۱۱ ماه پیششیرین
0یاسمین باید هر لحظه از زندگیش استرس داشته باشه یه ذره آرامش نداره
۱۱ ماه پیشنادیا
0قلب گنجشک؟؟؟؟ جناب موحد؟؟ واقعا؟؟ 😂😂😂
۱۱ ماه پیشتارا آرام
2حالا یامور واقعا بدعنقه؟؟🤔 بهش نمی اومد اتفاقاً خیلی شبیه شاهینه...🫤😉 وای همین الان یه شعر داخل ذهنم بازسازی شد: به من میگن کرکسی، دل نمی دم سرسری... 😋😁😆 برای بقیه چیزی در نظر ندارم اما یه لحظه به ذهنم اومد. خودم واقعاً خنده ام گرفت 😅
۱۱ ماه پیشتارا آرام
1هومم، پس خدمتکار میشه گفت بود که در رو باز کرد و این داستانا.... عاشق این قدیمیام گ، داستان سرایی که می کنن، این نگاهی که به افراد دارند خیلی بامزه است... آخی ایشالا شوهر ملیحه بانو شفا پیدا کنه... واقعا چرا شاهین در هر موقعیتی بیشعوره؟؟؟ قلب گنجشک وای جای یاسمین من از خنده پوکیدم، خیلی خنده دار
۱۱ ماه پیشم
1قلب گنجشک نداشت که سوالهای ذهنی تورو جواب نمی داد 🤭🙏🏻
۱۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
والا بخدااا😂👌🏻 قدر نمیدونه
۱۱ ماه پیشفاطی
3بَه شب طولانی پاییزی خیلی خوبه..بنشینید جُک بگین..خخخخ
۱۱ ماه پیشاکرم بانو
3تخمه هم بشکنن😂😂😂😂
۱۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😂😂😂
۱۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
یک درصد فکر کن شاهین اهل جک باشه😂
۱۱ ماه پیشاکرم بانو
2وای حتی ملیحه بانو هم جذاب و کراشه😍😍😍😍
۱۱ ماه پیشعلیرضا۲۸
0حیف که مرد نیستم وگرنه کراش جدیدم بود😂😂😂😂
۱۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😂😂😂
۱۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
مهربووونه🥰🥰
۱۱ ماه پیشاسرا
1چطورباسیمن متوجه نشدکه اون حالات اون میخونه🙏
۱۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
آخه این مسئله خیلی دور از ذهنه...و اینکه شاهین یهجورایی حواسش هست.تو اون موقعیت کاملا طبیعی بود که بخواد ملیحه رو به یاسی معرفی کنه💙
۱۱ ماه پیشعلیرضا۲۸
1امشب چه شبیست؟ شب مراد است امشب، این خونه پر از ،شمع و چراغ است امشب🤣🤣😂😂😂
۱۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😁😁😁
۱۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نه دیگه....شمعهارو خاموش کرد😁😂
۱۱ ماه پیشمهلا
1عالی بود 💜💜💜💜💜💜
۱۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
عزیزمی💙💙
۱۱ ماه پیشNiki
1مرسی زیبا😍❤️
۱۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بوس بهت🥰💙
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

لاله
0هیچ *** مثل دایه ادم،ادم نمیشناسه