پارت پانصد و چهارده :

کوروش برگشت، با همان آرامش خاصش لبخند زد.
- عادت شده. دریا هیچ‌وقت نمی‌خوابه، ما دریانوردها هم نمی‌تونیم.
بعد از صبحانه، قرار شد بریم خرید. من ذوق داشتم برای پر کردن خانه‌مان با چیزهایی که رنگ و بوی من را داشته باشد. بازار بندر انگار همیشه پر از شلوغی و رنگ بود؛ باز هم بوی ادویه‌ها تو هوا پیچیده بود، صدای فروشنده‌ها، ماهی‌های تازه روی یخ، لباس‌های محلی پر از رنگ و نقش… همه‌چ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!