پارت پانصد و دوازده :

خیابان‌های بندرعباس پر بود از رنگ و بو؛ زن‌ها با لباس‌های محلی، شاد و پرنقش، مردها بعضی دستار بسته و بعضی صندل ساده به پا داشتند. همه چیز گرم و زنده بود. صدای دست‌فروش‌ها از هر طرف می‌آمد؛ یکی خرما می‌فروخت، یکی ادویه، یکی صدف‌های رنگارنگی که از دریا جمع کرده بود.
نسیم نمکی دریا همه جا بود؛ انگار بوی دریا با هر قدم همراه بود. کوروش دستم را گرفته بود و با حوصله از هر چیزی می‌گفت. ج

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!