پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پانصد و سوم :
قلبم فشرده شد. از جا برخاستم، بیآنکه توان گفتنِ کلمهای را داشته باشم. بارِ سنگینِ اسراری که یکباره بر سینهام نشست، نفسم را میبرید.
قدمی به سمت در برداشتم، اما پیش از آنکه فاصله کامل شود، بیاختیار لب باز شد:
- پیروز باید به سزای کارش برسه.
صدایم لرزان بود؛ اما در تهِ آن لرز، عزم پنهانی موج میزد.
او با اضطراب دستش را به میلهها فشرد، لحنش خواهشآمیز شد:
- نه
لطفا صبر کنید...