پارت چهارصد و نود و هشتم :

ادامه داد، آرام‌تر از پیش، با نفسی که گاهی می‌لرزید:
- همه‌چی از همون‌جا خراب شد که خیال کردم میان‌بُر پیدا کردم… فکر کردم می‌شه یه‌شبه راه چند ساله رو رفت.
کلمات در گلویش گیر کردند. دست‌هایش روی میز مشت شدند و دوباره باز. نگاه من هنوز به همان نقطه‌ی ثابت دوخته بود، اما در درونم، تصویر سه جوانِ بی‌پول و پُررویا قدم به قدم شکل می‌گرفت: شاپوری که دل‌باخته‌ی ناهید بود، پیروز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!