پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و نود و پنجم :
صدایی در درونم، هر بار که سعی میکردم خفهاش کنم، دوباره بلند میشد: «حقیقت رو از کی شنیدی؟ چند نفر تعریف کردن؟ چند بار تکهتکه بهت رسوندن؟ چرا هیچوقت نخواستی از خودِ اون بپرسی؟»
فرزین... پدر واقعیم.
اسمش هنوز برایم غریبه بود؛ نه به گرمی «بابا»یی که پشت سرش میدویدم، نه به تلخی مردی که این مدت محکومش کرده بودم. اما چیزی در عمق وجودم فریاد میزد: وقتش رسیده. وقت روبهرو شدن. و
لطفا صبر کنید...