پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و نود و سوم :
سرش را پایین انداخت؛ لپهایش گل انداخت و در دل برای چنین نعمتی قدردان خدایم شدم.
وقتی صبحانه تمام شد، دست در دست به سوی جنگل رفتیم. نسیم ملایم لابهلای شاخهها میرقصید و بوی خاکِ مرطوب با صدای پرندگان پیوند خورده بود. تابستان، شاخساران را رنگ زده بود و هر برگ، چون نامهای عاشقانه، آرام بر زمین فرود میآمد. حضور حنا در کنارم میان آن همه زیبایی، خودِ جهانم بود.
- حنا، ه
لطفا صبر کنید...
