پارت چهارصد و نود و سوم :

سرش را پایین انداخت؛ لپ‌هایش گل انداخت و در دل برای چنین نعمتی قدردان خدایم شدم.

وقتی صبحانه تمام شد، دست در دست به سوی جنگل رفتیم. نسیم ملایم لابه‌لای شاخه‌ها می‌رقصید و بوی خاکِ مرطوب با صدای پرندگان پیوند خورده بود. تابستان، شاخساران را رنگ زده بود و هر برگ، چون نامه‌ای عاشقانه، آرام بر زمین فرود می‌آمد. حضور حنا در کنارم میان آن همه زیبایی، خودِ جهانم بود.

- حنا، ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!