پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و نود و دوم :
دست در دست هم از اتاق بیرون آمدیم. کفپوش چوبی کلبه زیر قدمهایمان ضربه میزد؛ همان کلبهای که سالها برایمان خاطره ساخته بود و حالا میزبانِ اولین روزِ زندگیِ مشترک ما شده بود. وقتی پا به حیاط گذاشتیم، نسیمی خنک از میان درختان گذر کرد و بوی خاکِ نمخوردهی جنگل همهجا را پر کرد. نفسی عمیق کشیدم و دستِ حنا را محکم فشردم.
- میبینی؟ حتی هوا هم امروز عاشقتر شده.
لبخندی سرشار ا
لطفا صبر کنید...
