پارت چهارصد و هشتاد و هشتم :

کوروش آرام‌تر از همیشه پشت سرم ایستاد. نگاهش از میان آینه به چشم‌هایم گره خورد. صدایش بم و جدی بود، اما لرز خفیفی در جانش پیدا شد:
- اجازه می‌دی، حنا؟
در نگاهش چیزی فراتر از خواهش بود، احترامی عمیق به من و به لحظه‌ای که برای هر دوی ما تنها یک‌بار تکرار می‌شد. پلک‌هایم سنگین شد و سرم را به نشانه‌ی رضایت پایین آوردم. همان لحظه لبخندی لرزان بر لبش نشست؛ لبخندی که بیشتر از هزار کلم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!