پارت چهارصد و هشتاد و ششم :

روی میز کوچک سالن، سفره‌ای ساده اما صمیمی پهن بود. بی‌بی مثل همیشه حواسش جمع بود: خورشت داغ دیزی، برنج زعفرانی، سبزی تازه و چند ظرف کوچک ترشی. همه چیز آماده بود، فقط گرما کم داشت.
کوروش لبخند زد و گفت:
- دیدی؟ بی‌بی از ما جلوتره، حتی برای اولین شاممون هم تدارک دیده.
بشقاب‌ها را از روی میز برداشت و داخل مایکروفر گذاشت. در همان حال چشم از من برنداشت. وقتی صدای بوق آخر دستگاه بلند

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!