پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و هشتاد و سوم :
نسیم دستهایم را گرفت و با خندهای پرشور گفت:
- دیدی گفتم آخرش به رویاهات میرسی؟
آن لحظه فرهاد… با سکوت خاصش نزدیک شد. ابتدا به کوروش تبریک گفت و او را در آغوش کشید. سپس دستش را به سمتم دراز کرد و من دستم را جلو بردم.
- مرسی که اومدی فرهاد… خیلی خوشحالم تو این روز تنهامون نذاشتی.
سرش را پایین انداخت و لبخندی محجوب زد:
- خوشبخت باشین… شما لایق بهترینایین.
اشک در چشم
لطفا صبر کنید...
