پارت چهارصد و هفتاد و نهم :

خونمان گرفته شد و بعد از آن، با معده‌ای خالی راهی کافه‌ای کوچک و دنج شدیم. صبحانه‌ای مقوی سفارش دادیم. لقمه‌ای نان در دستم مانده بود و من به چهره‌ی کوروش خیره بودم؛ مردی که حالا همه‌چیزم شده بود، همه‌کس من. چه تلخ بود فکر کردن به تنهایی‌ام.
خواهرم نازی… هنوز در دلش قهر بود. لج کرده بود و گفته بود تا کوروش رضایت نداده پدر را آزاد کند، به عقدمان هم نخواهد آمد. دلم می‌سوخت. من هم خواه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!