پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و هفتاد و نهم :
خونمان گرفته شد و بعد از آن، با معدهای خالی راهی کافهای کوچک و دنج شدیم. صبحانهای مقوی سفارش دادیم. لقمهای نان در دستم مانده بود و من به چهرهی کوروش خیره بودم؛ مردی که حالا همهچیزم شده بود، همهکس من. چه تلخ بود فکر کردن به تنهاییام.
خواهرم نازی… هنوز در دلش قهر بود. لج کرده بود و گفته بود تا کوروش رضایت نداده پدر را آزاد کند، به عقدمان هم نخواهد آمد. دلم میسوخت. من هم خواه
لطفا صبر کنید...
