پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و هشتاد :
هر دو کنار هم راه افتادیم و سوار ماشین شدیم. مقصد محضرخانه، جایی که قرار بود رویاهایمان رنگ حقیقت بگیرند. راه کوتاه بود اما برای من کش میآمد. کوروش پشت فرمان بود، دستم را گرفته و هر از گاهی نوازشم میکرد. پنجره نیمهباز بود و باد موهایم را بازیگوشانه روی صورتم میریخت.
صدایش آرام در گوشم نشست:
- حنا… میدونی از امروز به بعد همهی روزای من با تو معنی میگیره؟ هر لبخند
لطفا صبر کنید...
