پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و شصت و دوم :
قلبم پر از گرما شد. دیگر جدایی نمیخواستم، حتی برای یک لحظه. اکنون که تکلیف فرهاد را مشخص کرده بودم، میخواستم تکلیف خودم را هم روشن کنم. من این مرد پیش رویم را با تمام جان، تا آخرین نفس میخواستم. میان هقهق، با یک دنیا عشق و احساسی که در قلبم داشتم، زمزمه کردم:
- کوروش… با من ازدواج میکنی؟
ابروهایش بالا پرید. مکثی کوتاه، پر از ناباوری. گمان میکرد اشتباه شنیده؛ باورش نمیشد

لطفا صبر کنید...

Star
0❤️❤️❤️زیبا بود بالاخره به هم رسیدن