پارت چهارصد و شصت و دوم :

قلبم پر از گرما شد. دیگر جدایی نمی‌خواستم، حتی برای یک لحظه. اکنون که تکلیف فرهاد را مشخص کرده بودم، می‌خواستم تکلیف خودم را هم روشن کنم. من این مرد پیش رویم را با تمام جان، تا آخرین نفس می‌خواستم. میان هق‌هق، با یک دنیا عشق و احساسی که در قلبم داشتم، زمزمه کردم:
- کوروش… با من ازدواج می‌کنی؟
ابروهایش بالا پرید. مکثی کوتاه، پر از ناباوری. گمان می‌کرد اشتباه شنیده؛ باورش نمی‌شد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Star

    0

    ❤️❤️❤️زیبا بود بالاخره به هم رسیدن

    ۸ ماه پیش
  • سمیرا حسن زاده | نویسنده رمان

    بله سرانجام بهم رسیدن❤️😍

    ۸ ماه پیش
کپی شد!