پارت چهارصد و شصت :

پاهایم سست بود و دلم هزار تکه. وقتی به عمارت رسیدم، همه‌جا در سکوت غرق بود؛ سکوتی که مثل خنجری به جانم می‌نشست. با هر قدمی که به داخل برمی‌داشتم، صدای قلبم بلندتر می‌کوبید.
کوروش روی مبل نشسته بود. چراغ کنار دستش روشن بود و سرش میان دست‌هایش پنهان؛ انگار ساعت‌ها انتظار کشیده بود. با دیدن این تصویر، قلبم هزار بار شکست. از اینکه او را به این حال و روز انداخته بودم، از خودم بدم آمد. کو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!