پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و پنجاه و هشتم :
آنقدر پا به پایش گریسته بودم که اصلاً نفهمیدم خواب به چشمانم شبیخون زده. بیخوابی شب قبل و دلتنگی برای کوروش مرا چنان خسته کرده بود که از هوش رفتم. و این چه خواب مضخرفی بود... خوابم پر از نگرانی و تشویش بود. چه لحن عجیب و چه حرفهای بیربطی از دهانم در آمده بود... حتی در خواب هم کوروش مهربان بود و من پرتوقع و شاکی. چه بلایی به سرم آمده بود که چنین خوابی دیده بودم؟
فرهاد چون خلاف جهت من
لطفا صبر کنید...