پارت شصت و دوم :

با هر جمله، صدایم کم‌کم تحلیل رفت و در نهایت ساکت به نوید نگاه کردم. صورتش درهم رفته و از غیظ سرخ بود.
_ مامان وقتی می‌رفت وسایل رو از ماشین بیاره، گفت همونجا منتظرش بمونیم، اما آذر راه افتاد سمت خلوت جنگل. منم دنبالش رفتم. یه کم بعد یه سراشیبی بود که راه رفتن رو سخت می‌کرد. پام گیر کرد به ریشه‌ی بیرون زده‌ی درخت. وقتی زمین خوردم یه شاخه‌ی شکسته رفت توی گوشت زانوم. با چند تا قل خوردن ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    انگار ژنتیک خودخواه و خبیثن،اینم خون امیر و آذر تو رگاشه ولی کمتر،به اون حیوون زبون بسته چکار داشتی آخه،پشیمونم نیست 🤔😮🙏🏻

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    این ژن کثیف....

    ۱۱ ماه پیش
  • م.ر

    1

    اخ پسر من که تو را خوب میدونستم این چکار بود کردی😥😥😥

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤧😔

    ۱۱ ماه پیش
  • پریسا

    0

    من که گفته بودم هومن عوضی اه کسی باور نمیکرد

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️