خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت شصت و دوم :
با هر جمله، صدایم کمکم تحلیل رفت و در نهایت ساکت به نوید نگاه کردم. صورتش درهم رفته و از غیظ سرخ بود.
_ مامان وقتی میرفت وسایل رو از ماشین بیاره، گفت همونجا منتظرش بمونیم، اما آذر راه افتاد سمت خلوت جنگل. منم دنبالش رفتم. یه کم بعد یه سراشیبی بود که راه رفتن رو سخت میکرد. پام گیر کرد به ریشهی بیرون زدهی درخت. وقتی زمین خوردم یه شاخهی شکسته رفت توی گوشت زانوم. با چند تا قل خوردن ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

م
0انگار ژنتیک خودخواه و خبیثن،اینم خون امیر و آذر تو رگاشه ولی کمتر،به اون حیوون زبون بسته چکار داشتی آخه،پشیمونم نیست 🤔😮🙏🏻