کارناوال سرخ و سیاه به قلم فاطمه غفوری
پارت هفتاد و پنجم :
***
چهل و هشت
قاب مستطیلی تلویزیون درحال پخش بازی فوتبالی بود که همیشه آرتور برای دیدنش لحظه شماری میکرد و حین بازی هم میمرد و زنده میشد اما الان برای اولین بار در طول عمرش نه تنها برای جدال قرمز و آبیهای منچستر هیجانی نداشت بلکه نگاهش به صفحه تلویزیون دوخته شده بود و به جای بازی لحظات نفس گیری که بین مرگ و زندگی گیر کرده بود را میدید.
همان لحظه گزارشگر با هیجان و خ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه غفوری | نویسنده رمان
دقیقا😃🎀 مرسی از نظراتت عزیزم🥹💖
۹ ماه پیشثریا
1خب این دو تا بچه هم سر و سامون گرفتن😁❣️
۹ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
آره🥹 بعد دوتا رابطه ناموفق تازه فهمیدن عاشق همدیگه ان👀😂
۹ ماه پیشثریا
1آرتور خبر نداری دفتر خاطرات کامیلا تو خونه سباستین بود👀
۹ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
نه این اون دفتر نیست، از اون دفتره همه شون خبر دارن توی اون چیز خاصی نبود اما توی این یکی چیزای خوبی پیدا میشه😃😉
۹ ماه پیشزهرا
2سلام، خدا قوت نویسنده عزیز. ممنون از داستان زیباتون. شخصیت رز رو دوست دارم، به وقتش مهربونه و موقع کار جدی
۹ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
سلام عزیزم🥰 خیلی ممنونم از نگاه و نظر ارزشمندت😍 خیلی خوشحالم که خوشت اومده😘 من خودمم رز رو خیلی دوست دارم عالیه😄
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ثریا
1آها آرامش قبل از طوفان بود🙂